تبليغاتX
wWw.NBJT.BlOgfA.cOm
 
wWw.NBJT.BlOgfA.cOm
 
 
Personal
 
دانشجوهای حسابداری کاشمر  شما میتوانید نمونه سوالات، جزوات، برسش و باسخ  و...  رو خودتون (فقط خودتون) روی وبسایت بزارین.

 

 


نام کاربري :kpnuaccounting

 

کلمه عبور : برای دریافت با این شماره تماس بگیرید:

۰۹۳۷۱۱۶۰۸۶۳

 

آدرس وبلاگ شما:

http://kpnuaccounting.blogfa.com/

 

آدرس ورود به بخش مديريت وبلاگ :http://blogfa.com 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:25  توسط Mazinani HamiD  | 

(کاروان سرای مزینان)

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 9:38  توسط Mazinani HamiD  | 
  

بسم الله الرحمن الرحيم:

نوشته ي دكتر علي شريعتي:

سرود آفرينش:

*ترجمه ي نسبتا آزاد اما وفاداري از مقدمه ي منظومه ی طولاني  (سفرتكوين) يكي از(دفترهاي سبز) شاندل نويسنده و شرق شناس فرانسوي نژاد زادهي تونس.

(در آغاز هيچ نبود, كلمه بود, وآن كلمه خدا بود).

و(كلمه), بي زباني كه بخواندش, وبي (انديشه)اي كه بداندش, چگونه ميتواند بود؟

و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود ,

وبا (نبودن),چگونه مي توان(بودن)؟

وخدا بود, وبا او, عدم ,

وعدم گوش نداشت ,

حرف هاي هست براي (گفتن):

كه اگر گوشي نبود, نمي گوييم.

وحرف هاي هست براي (نگفتن):

حرف هاي كه هرگز سر به (ابتذال گفتن)فرود نمي آرند.

حرف هاي شگفت, زيبا و اهوراي همين هايند ,

وسرمايه ي ماوراي هر كسي به اندازه ي حرف هاي است كه براي نگفتن دارد ,

حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا ,

كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند ,

و كلماتش هر يك, انفجاري را به بند كشيده اند:

كلماتي كه پاره هاي(بودن)آدمي اند...

اينان هماره در جستجوي(مخاطب)خويشند ,

اگر يافتند, يافته مي شوند...

...و

در صميم(وجدان) او آرام, مي گيرند.

و اگر مخاطب خويش را نيافتند, نيستند ,

و اگر او را گم كردند, روح را از درون به آتش مي كشند و, دمادم, حريق هاي دهشناك عذاب بر مي افروزند.

وخدا, براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت ,

كه در بي كرانگي دلش موج مي زد و بي قرارش مي كرد.

و عدم چگونه مي توانست (مخاطب)او باشد؟

هر كسي گمشده اي دارد ,

وخدا گمشده اي داشت.

هر كسي دوتااست و خدا يكي بود.

هر كسي به اندازه اي كه احساسش مي كنند, (هست).

هر كسي را نه بدان گونه كه (هست) احساسش مي كنند ,

بدان گونه كه(احساسش) مي كنند هست.

انسان يك (لفظ)است , كه بر زبان آشنا مي گذرد,

و(بودن) خويش را از زبان دوست, ميشنود.

هر كسي(كلمه)اي است:

كه ازعقيم ماندن مي هراسد , و در خفقان جنين خون مي خورد ,

وكلمه مسيح است ,

آن گاه كه(روح القدس)-فرشته ي عشق-خود را بر مريم بي كسي,به كارت حسن,ميزند وبا ياد آشنا, فراموشخانه ي عدمش را فتح مي كند و خالي معصوم رحمش را-كه عدمي است خواهنده, منتظر, محتاج- از(حضور)خويش لبريز مي سازد و آن گاه

مسيح را كه آنجا چشم به راه(شدن)خويش بي قراري مي كند, مي بيند, مي شناسد, حس مي كند, و اين چنين

مسيح زاده مي شود, كلمه (هست)مي شود, در(فهميده شدن),(مي شود).

و در آگاهي ديگري, به خود آگاهي ميرسد...

كه كلمه, درجهاني كه فهمش نميكند, (عدمي) است كه (وجود خويش) را حس ميكند,

و يا (وجودي) كه (عدم خويش) را.

و ((در آغاز هيچ نبود,

كلمه بود,

و آن كلمه, خدا بود)).

عظمت همواره در جستجوي چشمي است كه او را ببيند,

و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد

و زيبايي همواره تشنه ي دلي كه به او عشق ورزد

و جبروت نيازمند ارادهاي كه در برابرش, به دلخواه, رام گردد

و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر جبروت و مغرور,

اما كسي نداشت.

خدا آفريدگار بود

و چگونه مي توانست نيافريند؟

((بودن)), ((مي خواهد))!

و از عدم نمي توان خواست.

و حيات ((انتظار مي كشد)),

و از عدم كسي نمي رسد.

و ((داشتن)) نيازمند ((طلب)) است.

و پنهاني بي تاب ((كشف)),

و ((تنهايي)) بي قرار ((انس)).

و خدا از ((بودن)) بيشتر ((بود)),

و از حيات زنده تر

و از غيب پنهان تر

و از تنهاي تنها تر

و براي ((طلب)), بسيار ((داشت))

و عدم نيازمند نيست

نه نيازمند خدا, نه نيازمند مهر

نه مي شناسد, نه مي خواهد و نه درد مي كشد و نه انس مي بندد

و نه هيچ گاه بي تاب ميشود

كه عدم ((نبودن)) مطلق است

اما خدا ((بودن)) مطلق بود.

و عدم فقر مطلق بود و هيچ نمي خواست

و خدا ((غناي مطلق)) بود و هر كسي, به اندازه ي ((داشتن هايش)),

ميخواهد.

و خدا گنجي مجهول بود

كه در ويرانه ي بي انتهي غيب مخفي شده بود.

و خدا زنده ي جاويد بود

كه در كوير بي پايان عدم ((تنها نفس مي كشيد)).

دوست داشت چشمي ببيندش, دوست داشت دلي بشناسدش

و در خانه اي گرم از عشق , روشن از آشنايي , استوار از ايمان وپاك از

خلوص خانه گيرد.

و خدا آفريدگار بود

و دوست داشت بيافريند:

زمين را گسترد

و دريا ها را از اشك هايي كه در تنهايي اش ريخته بود پر كرد

و كوههاي اندوهش را -

كه در يگانگي دردمندش , بر دلش توده گشته بود-

بر پشت زمين نهاد:

وجاده ها را- كه چشم به راهي هاي بي سو و بي سرانجامش بود- بر

سينه ي كوها و صحرا ها كشيد ,

و از كبريايي بلند وزلالش آسمان را بر افراشت

و دريچه ي همواره فروبسته ي سينه اش را گشود,

و آه هاي آرزومندش را - كه در آن از ازل به بند بسته بود-

در فضاي بي كرانه ي جهان رها ساخت.

با نيايش هاي خلوت آرامش , سقف هستي را رنگ زد,

و آرزو هاي سبزش را در دل دانه ها نهاد,

و رنگ ((نوازش)) هاي مهربانش را به ابر ها بخشيد,

و از اين هر سه تركيبي ساخت و بر سيماي دريا ها پاشيد,

و رنگ عشق را به طلا ارزاني داد,

و عطر خوش ياد هاي معطرش را در دهان غنچه ي ياس ريخت,

وبر پرده ي حرير طلوع, سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش كرد.

و در ششمين روز , سفر تكوينش را به پيان برد.

و با نخستين لبخند هفتمين سحر, ((بامداد حركت)) را آغاز كرد:

كوها قامت بر افراشته اند و رود هاي مست, از دل يخچال هاي بزرگ بي آغاز,

به دعوت گرم آفتاب, جوش كردند,

و از تبعيد گاه سرد و سنگ كوهستان ها بگريختند و, بي تاب دريا

- آغوش منتظر خويشاوند -

بر سينه ي دشت ها تاختند و

دريا ها آغوش گشودند و... و در نهمين روز خلقت,

نخستين رود به كناره ي اقيانوس هند رسيد و اقيانوس,

كه ازآغاز ازل , در حفره ي عميقش دامن كشيده بود,

چند گمي , از ساحل خويش , رود را , به استقبال , بيرون آمد و رود,

آرام و خاموش,

خود را,

- به تسليم و نياز -

پهن گسترد,

و پيشاني نوازش خواه خويش را

پيش آورد,

واقيانوس

- به تسليم و نياز -

لب هاي نوازشگر خويش را

پيش آورد

و برآن بوسه زد.

و اين نخستين بوسه بود.

و دريا, تنهاي آواره و قرار جوي خويش را در آغوش كشيد,

و او را , به تنهاي عظيم و بي قرار خويش, اقيانوس, باز آورد.

و اين نخستين وصال دو خويشاوند بود.

و اين در بيست و هفتمين روز خلقت بود

و خدا مي نگريست.

سپس طوفان ها بر خواستند و صاعقه ها درگرفتند و تندر ها فرياد شوق و شگفتي بركشيدند و:

باران ها باران ها باران ها !

گياهان روييدند و در ختان سر بر شانه هاي هم برخاستند و مرتع هاي

سبز پديدار گشت و جنگل هاي خرم سر زد و حشرات بال گشودند و

پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوي نور بيرون آمدند و ماهيان خرد

سينه ي دريا ها را پر كردند...

و خداوند خدا, هر بامدادان, از برج مشرق بر بام آسمان بالا مي آمد و

دريچه ي صبح را مي گشود و, با چشم راست خويش, جهن را

مي نگريست و همه جا را مي گشت و...

هر شامگا هان, با چشمي خسته و پلكي خونين, از ديواره ي مغرب,

فرود مي آمد و نوميد و خاموش, سر به گريبان تنهايي غمگين خويش فرو

مي برد و هيچ نمي گفت.

و خداوند خدا, هر شبانگاه, بربام آسمان بالا مي آمد و, با چشم چپ

خويش, جهان را مي نگريست و قنديل پروين را بر مي افروخت وجاده ي

كهكشان را روشن مي ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف

مي آويخت, تا در شب ببيند و نمي ديد, خشم مي گرفت و بي تاب مي شد

و تيرهاي آتشين بر خيمه ي سياه شب رها مي كرد تا آن را بدرد و

هيچ نمي گفت.

رود ها در قلب دريا ها پنهان مي شدند و نسيم ها پيام عشق به هر سو

مي پراكندند, و پرندگان در سراسر زمين ناله ي شوق بر مي داشتند و

جانوران, هر نيمه, با نيميه ي خويش بر زمين مي خراميدند و ياس ها عطر

خويش دوست داشتن را در فضا مي افشاندند و

اما...

خدا همچنان تنها ماند و مجهول, و در ابذيت عظيم و بي پايان

ملكوتش بي كس ! و در آفرينش پهناورش بيگانه, مي جست و نمي يافت.

آفريده هايش او را نمي توانستند ديد, نمي توانستند فهميد

مي پرستيدندش, اما اما نمي شناختندش و خدا چشم به راه ((آشنا)) بود.

پيكر تراش هنرمند و بزرگي كه در ميان انبوه مجسمه هاي گونه گونه اش

غريب مانده است.

در جمعيت چهره هاي سنگ و سرد, تنها نفس مي كشيد.

كسي ((نمي خواست)), كسي ((نمي ديد)), كسي ((عصيان نمي كرد)),

كسي عشق نمي ورزيد, كسي نياز مند نبود, كسي درد نداشت... و ...

و خداوند خدا , براي حرف هايش, باز هم مخاطبي نيافت !

هيچ كسي او را نمي شناخت, هيچ كس با او ((انس)) نمي توانست بست

انسان را آفريد!

و اين نخستين بهار خلقت بود.

 

With a sincere thank you along Hey, Mazinani HamiD. ..

* " حميد مزيناني " عسکری   روستای مزینان

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 7:41  توسط Mazinani HamiD  | 
 

و دنیا خزان بودنی ها بود...

روحش شاد. 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 9:44  توسط Mazinani HamiD  | 
 
  بالا